مرخصیم تموم شد... اولین روز کاری
سلام ، خوبی پسرم عزیز دلم بعد از کلی دوندگی متاسفانه مرخصی نه ماه به من تعلق نگرفت چون من نیروی شرکتی دانشگاه بودم و این سه ماه رو خود دانشگاه تقبل کرده و به من به دلیل شرکتی بودن تعلق نمیگیره
خییلی ناراحتم . این چند وقت شب و روز فکرم شده بود چطوری تحمل کنم این دوری رو ...خیلی سخته
امروز روز اول کاری بود و اومدم سرکار وقتی ازت جدا شدم حس بدی داشتم انگار تکه ای از وجودم رو جا گذاشتم فکر میکردم دارم گناه بزرگی انجام میدم که تو رو تنها گذاشتم ، با اینکه کلی با همکارا خوش وبش داشتم و لی ته دلم یه غمی بود غم دوری تو ، ساعت هم که هر ثانیه اش ساعتی میرفت جلو
پسرم منو ببخش امیدوارم بتونی درک کنی که واقعا چاره ای ندارم مامانی ، وضعیتمون طوری نیست که نرم سرکار ... 
ساعت یازده مامان زنگ زد گفت داری بی تابی میکنی ، باز هم خداروشکر که بابایی خونه بود و سریع آوردت دانشگاه (آخه کار بابا شیفتیه و تقریبا چهار روز در هفته رو خونه است .) وقتی پریدی بغلم از خودم بدم اومد ، اینقدر مظلومانه چسبیدی بهم که گریه ام گرفت ... تا ساعت یک و نیم که ساعت شیردهیم بود پیشم بودی و بعدش بابایی اومد دنبالموم اومدیم خونه


مرخصیم تموم شد... اولین روز کاری
